![]() |
![]() |
|
| تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه.... |
|
بر اساس گزارش رسمی بهترین سال، سال جاری بود بر اساس گزارش رسمی زندگی خوب وشاد و آرام است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 17:13 توسط ادمک |
|
|
آدم های ساده را دوست دارم همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند همان ها که برای همه لبخند دارند همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمین شان می زند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد بوی ناب " آدم " را می دهند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 17:45 توسط ادمک |
|
|
(( یاور همیشه مومن ))
پ.ن:عاشق این ترانه ام. همدم تنهایی من تو روزایه خودشکستن.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1390ساعت 15:5 توسط ادمک |
|
|
گاهی اوقات باید قبول کنی که باختی.... گاهی اوقات واقعا باید گذاشت و گذشت..... گاهی اوقات، مثل الان باید با تمام وجود فریاد بزنی که: وایسا دنیا ! من میخوام پیاده شم.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1390ساعت 15:2 توسط ادمک |
|
|
از باغ می برند تا چراغانیت کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانی ات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند آب طلب کرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه است که قربانی ات کنند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1390ساعت 13:20 توسط ادمک |
|
|
یادت اون روز برفی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 19:22 توسط ادمک |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 22:44 توسط ادمک |
|
|
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟ تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه چیزی نمی تونم بگم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 22:24 توسط ادمک |
|
|
همیشه از تو نوشتن برای من سخت است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 18:22 توسط ادمک |
|
|
من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم
اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم
هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام
مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی
من شکست داده راخودت برنده مي کنی
نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها
هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 18:17 توسط ادمک |
|
|
در زندگی لحظاتی وجود دارد که انسان
صمیمی ترین دوستان خود را بیگانه می یابد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 20:23 توسط ادمک |
|
|
هراس من باری, مردن در سرزمینی ست که در آن مزد آزادی انسان, از مزد گورکن کمتر است... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 18:35 توسط ادمک |
|
|
كاش می دانستی من سکوتم حرف است حرف هایم حرف است خنده هایم خنده هایم حرف است کاش می دانستی می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم کاش می دانستی کاش می فهمیدی کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند من کمی زودتر از خیلی دیر مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد تو نترس سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد کاش می دانستی چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست تازه خواهی فهمید مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 18:41 توسط ادمک |
|
|
سلام ، خداحافظ! ديگر براي تو كه زنده تر از مايي براي آدمهايي كه از جنس ديوارهاي سنگي هستند، حرفي ندارم نمي خواهم آزارشان بدهم بگذار تا بدانچه خو گرفته اند زندگي كنند. براي آنها چه فرقي مي كند كه از اين سرماي نارواي زمستان نگاه ها دلي بلرزد يا كه مورچه يي از تنهايي به خود بپيچد! همان بهتر كه نباشي و دق نكني براي آنهايي كه بسيار، بسيارتر خوش بخت ترند. برو، برو كه در اين دو وجب خاك خدا جايي براي تو نيست كه باشي! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 10:20 توسط ادمک |
|
|
وخدا خر آفرید .... و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد. و خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود. سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی سگ را برآورد. و خدا میمون را آفرید و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد. میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد. و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد. انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد. و از آن زمان تا کنون انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند..... و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد... و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد. و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند. و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 10:19 توسط ادمک |
|
|
سلام دوستایه گلم. امیدوارم ساز زندگیتون همیشه کوک باشه. از همتون ممنونم که اینقد به من لطف دارید. اگه کمتر میام و دیر به دیر بهتون سر میزنم ؛ از همتون با کمال شرمندگی عذر میخوام و امیدوارم اینو نزارید به پای بی معرفتی من.... دیگه کم کم فصل درس خوندن رسیده و یه کمی تراکم درسا اجازه حضور مدام و پیوسته منو نمیده. از این به بعد هفتگی به شما سر میزنم. ولی من در همه حال به یاد شما دوستایه عزیزم هستم. ما که از دوستایه واقعیمون خیری ندیدیم ، بازم گلی به جمال شما دوستایه مجازی که اینقد خوب و مهربون و بامعرفت هستید. خیلیییییییییییییییییییییی دوستون دارم. براتون دعا میکنم . و شما نیز به رسم دوستی برایم دعا کنید که بدجوووووووووووور محتاج دعاهایه شمایم..... کوچه باغ زندگیتان پر از موسیقی باد.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:22 توسط ادمک |
|
|
دل خوش از آنیم که حج میرویم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:17 توسط ادمک |
|
|
يك انگليسي ؛ يك آمريكايي و يك ايراني مردند و همگي رفتند جهنم فرد انگليسي گفت: دلم براي انگليس تنگ شده تماس گرفت و به مدت 5دقيقه صحبت كرد سپس گفت : خب، شيطان چقدربايد براي تماسم بپردازم؟؟ شيطان 5 ميليون دلار خواست 5 ميليون دلاز!!!!!!!!!!! فرد آمريكايي خيلي حسود بود و شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با امريكا تماس بگيرم و از اوضاع اونجا با خبر شوم.. او تماس گرفت و به مدت 10 دقيقه صحبت كرد.سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد بابت تماسم پرداخت كنم؟ شيطان 10ميليون دلار خواست، 10 ميليون دلار!!!!!!!!!! امريكايي چك چكشيد و برگشت بر روي صندلي اش نشست و اما فرد ايراني خيلي خيلي حسود بود.او شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با ايران تماس بگيرم و از اوضاع آنجا باخبر بشوم او با ايران تماس گرفت و به مدت 12ساعت صحبت كرد سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد براي تماسم پرداخت كنم؟ شيطان گفت: يك دلار شیطان گفت : بله |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:16 توسط ادمک |
|
|
سالها میگذرد از شب تلخ وداع
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:14 توسط ادمک |
|
|
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاری است پیکاری سترگ روز و شب، مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره ی این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجور پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود انسان پاک وآن که با گرگش مدارا می کند خلق و خوی گرگ پیدا می کند در جوانی جان گرگت را بگیر! وای اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیری، گر که باشی هم چو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر مردمان گر یکدگر را می درند گرگ هاشان رهنما و رهبرند اینکه انسان هست این سان دردمند گرگ ها فرمانروایی می کنند وآن ستمکاران که با هم محرم اند گرگ هاشان آشنایان هم اند گرگ ها همراه و انسان ها غریب با که باید گفت این حال عجیب؟...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 16:29 توسط ادمک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من یک ادمم.
یک ادم کوچیک که هیچوقت نه خودش ونه احساسات و دوست داشتناش به چشم نیومده..... من یک ادمکم که همیشه محکومه ××××××××××××××××××× " همـه درد مــن ايــن اسـت كـه يكــي در زندگــي من هسـت ... كـه نيســت !!! " |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 |
|
RSS
|