تبليغاتX
کویر طوفانی
تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه....

بر اساس گزارش رسمی بهترین سال، سال جاری بود

پر تحرک، پر از نشاط و شتاب، مثل خرکیف و خرسواری بود

بر اساس گزارش رسمی روزنامه زیاد وآزاد است

شاید آزادی زیادی هست چند تا روزنامه مازاد است

شاید احساس می شود گاهی پرخوری می کنند مطبوعات

رو به روی لباس شخصی ها، قلدری می کنند مطبوعات

بر اساس گزارش رسمی دشمنان بی شعور و نادانند

بیست وسی را چرا نمی بینند؟ ایرنا را چرا نمی خوانند؟

تا ببینند کارها خوب است، تا بخوانند وضع مطلوب است

ملت آزاد و راضی و خندان، دولت از هر لحاظ محبوب است

بر اساس گزارش رسمی هیچ کس، هیچ وقت، هیچ نگفت

نه صدای گلوله ای برخاست، نه کسی روی خاک در خون خفت

بر اساس گزارش رسمی عده ای ناگهان یهو مُردند

عده ای نیز ناگهان خود را بی خودی پشت میله ها بردند


بر اساس گزارش رسمی گم شده خط فقر در ایران

شایعات است فقر وبیکاری ،شایعاتی که عده ای نادان-

بی جهت پخش می کنند آن را تا بگویند زندگی سخت است

ما که تکذیب می کنیم از بیخ! هرکه تکذیب کرد خوشبخت است

بر اساس گزارش رسمی، مُرد بیکاری و تورم مُرد

چند موجود زنده را اما موشک ما به آسمان ها برد

بر اساس گزارش رسمی ، علم و آزادی و رفاه اینجاست

غیر ما، در تمام کشورها از فساد وگرسنگی غوغاست

در اروپا به ویژه آمریکا، مردم از فقر لخت وعریانند

بی خبر از ستاد یارانه، چیزی از خوشه ها نمی دانند

بر اساس گزارش رسمی زندگی خوب وشاد و آرام است

 دولت مقتدر ،فقط ماییم، دولت ما چراغ این باغ است    

بر اساس گزارش رسمی ،گاو پروار مش حسن خوب است

علف وکسب وکار پربار است، جنس چینی زیاد و مرغوب است

بر اساس گزارش رسمی ،چین و روسیه اهل اسلامند

در میان تمام کشورها، این دو از هر لحاظ خوشنامند

بر اساس گزارش رسمی ، چاوز از بیخ و بن مسلمان است

سندش را نشان نداده ولی ،سندش هست گرچه پنهان است

بر اساس گزارش رسمی ،همه خوشحال و خنده رو هستند

عده ای ناگزیر می خندند، عده ای ناگزیر سرمستند

خنده دار است روزگار آری، خنده دار است حال و روز همه

مشت سنگین روزگار مگر، بزند ناگهان به پوز همه

سر به راه و مطیع وجان سختیم، بر اساس گزارش رسمی

زندگی می کنیم و خوشبختیم، بر اساس گزارش رسمی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 17:13  توسط ادمک | 

آدم های ساده را دوست دارم

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند دارند

 همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند


آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد، عمرشان کوتاه است

بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمین شان می زند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد


آدم های ساده را دوست دارم

بوی ناب  " آدم "  را می دهند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 17:45  توسط ادمک | 

(( یاور همیشه مومن ))

ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
میون این همه دشمن تو رفیقی جون پناهی

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت
برای من شده عادت

ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدراون لحظه نداره که منو دادی نشونم

وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی همسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی پرده شب و دریدی

ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیقه دست بی ریای من بود

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت
برای من شده عادت

 

 

 

 

پ.ن:عاشق این ترانه ام. همدم تنهایی من تو روزایه خودشکستن....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 15:5  توسط ادمک | 

گاهی اوقات باید قبول کنی که باختی....

گاهی اوقات واقعا باید گذاشت و گذشت.....

گاهی اوقات، مثل الان

باید با تمام وجود فریاد بزنی که:

                                             وایسا دنیا ! من میخوام پیاده شم....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 15:2  توسط ادمک | 

 

از باغ می برند تا چراغانیت کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب کرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی ات کنند

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 13:20  توسط ادمک | 

یادت اون روز برفی
وسط فصل زمستون
تو پریدی پشت شیشیه
من زدم از خونه بیرون

یادت اشاره کردی
آدمک برفی بسازم
واسه ساختنش رو برفا
هرچی که دارم ببازم

گوله گوله برف سرد و
روی همدیگه می چیدم
شاد و خندان بودم انگار
که به آرزوم رسیدم

رو پیشونیش با یه پولک
یه خال هندو گذاشتم
واسه چشماش دو تا الماس
جای پوس گردو گذاشتم

رو سینش با شاخه یاس
یه گلوبند و کشیدم
روی لبهاش با اجازت
طرح لبخند رو کشیدم

یادم با نگرونی
تو یه ها کردی رو شیشه
دزدکی برام نوشتی
تکلیف قلبش چی میشه

شرم گرم لحظه ها رو
توی اون سرما چشیدم
سرخیش رو پوست سرد
آدمک برفی کشیدم

قلبم رو دادم نگفتم
تن اون از جنس برفه
عاشقونه فکر میکردم
نمیگفتم نمی صرفه

ولی فصل آشنایی
زود گذر بود و گریزون
شما از اون خونه رفتین
آخر همون زمستون

رفتی و قصه اون روز
واسه من مثل یه خواب شد
از تب گرم جدایی
آدمک برفی هم آب شد

کاشکی میشد که دوباره
روبروت یه جا بشینم
یا که رد پات رو برف
توی کوچمون ببینم

کاشکی میشد توی دنیا
هیچ کسی تنها نباشه
عمر آدم برفی هامون
امروز و فردا نباشه

قول میدم تا آخر عمر
دیگه قلبم رو نبازم
بعد تو تا آخر عمر
آدمک برفی نسازم ....

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 19:22  توسط ادمک | 
سلطه گري را گفتند چه خوری ؟
گفت: گوشت ملت
 
گفتند:چه نوشی ؟
 
گفت: خون ملت............
 
گفتند: چه پوشی ؟
 
گفت: پوست ملت
 
وی را گفتند از چه راه اینها را بدست میاوری ؟
 
گفت: از جهل مردمان !
 
گفتند، ازجهل چگونه نگهداري و مراقبت ميكني؟
 
گفت در جعبة‌ طلائي خرافات!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 22:44  توسط ادمک | 

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

چیزی نمی تونم بگم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 22:24  توسط ادمک | 

همیشه از تو نوشتن برای من سخت است

که حس و حال صمیمانه داشتن سخت است

چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!

چقدر این همه دیدن برای من سخت است

خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت

که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است

به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند

به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است

نقابدار خودی را چگونه بشناسم

در این زمانه که خود را شناختن سخت است

قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید

که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است

برای پیچک احساس بی خزان سهیل

همیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت است

عزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»

بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 18:22  توسط ادمک | 

 

من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم

 

اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم

 

 

 

هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام

 

مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام

 

 

 

تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی

 

من شکست داده راخودت برنده مي کنی

 

 

 

نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم

 

بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم

 

 

 

رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها

 

هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها

 

 

 

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی

 

به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 18:17  توسط ادمک | 
در زندگی لحظاتی وجود دارد که انسان   

            صمیمی ترین دوستان خود را بیگانه می یابد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 20:23  توسط ادمک | 

هراس من باری,

 مردن در سرزمینی ست

که در آن مزد آزادی انسان,

از مزد گورکن کمتر است...
                                                       احمدشاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 18:35  توسط ادمک | 

كاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 18:41  توسط ادمک | 

سلام ،

خداحافظ!

ديگر براي تو كه زنده تر از مايي

براي آدمهايي كه از جنس ديوارهاي سنگي هستند،

حرفي ندارم

نمي خواهم آزارشان بدهم

بگذار تا بدانچه خو گرفته اند زندگي كنند.

براي آنها چه فرقي مي كند

كه از اين سرماي نارواي زمستان نگاه ها

دلي بلرزد

يا كه

مورچه يي از تنهايي به خود بپيچد!

همان بهتر كه نباشي و دق نكني

براي آنهايي كه بسيار، بسيارتر خوش بخت ترند.

برو،

برو كه در اين دو وجب خاك خدا

جايي براي تو نيست كه باشي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 10:20  توسط ادمک | 

وخدا خر آفرید  .... و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد. و خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود. سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی سگ را برآورد. و خدا میمون را آفرید و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد. میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد. و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد. انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد. و از آن زمان تا کنون انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند..... و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد... و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد. و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند. و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست

                                                        ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 10:19  توسط ادمک | 

سلام دوستایه گلم. امیدوارم ساز زندگیتون همیشه کوک باشه.

از همتون ممنونم که اینقد به من لطف دارید.

اگه کمتر میام و دیر به دیر بهتون سر میزنم ؛ از همتون با کمال شرمندگی عذر میخوام و امیدوارم اینو نزارید به پای بی معرفتی من....

دیگه کم کم فصل درس خوندن  رسیده و یه کمی تراکم درسا اجازه حضور مدام  و پیوسته منو نمیده. از این به بعد هفتگی به شما سر میزنم.

ولی من در همه حال به یاد شما دوستایه عزیزم هستم.

ما که از دوستایه واقعیمون خیری ندیدیم ، بازم گلی به جمال شما دوستایه مجازی که اینقد خوب و مهربون و بامعرفت هستید.

خیلیییییییییییییییییییییی دوستون دارم. براتون دعا میکنم .

و شما نیز  به رسم دوستی برایم دعا کنید که بدجوووووووووووور محتاج دعاهایه شمایم.....

کوچه باغ زندگیتان پر از موسیقی باد....

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:22  توسط ادمک | 

دل خوش از آنیم که حج میرویم
غافل از آنیم که کج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همینجاست کجا میرویم

حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر وریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:17  توسط ادمک | 

يك انگليسي ؛ يك  آمريكايي و يك ايراني مردند و همگي رفتند جهنم

 فرد انگليسي گفت: دلم براي انگليس تنگ شده  
مي خواهم با انگلستان تماس بگيرم و ببنيم بعضي افراد آنجا چه كار مي كنند...

تماس گرفت و به مدت 5دقيقه صحبت كرد

سپس گفت : خب، شيطان چقدربايد براي تماسم بپردازم؟؟

شيطان 5 ميليون دلار خواست

5 ميليون دلاز!!!!!!!!!!!
 
انگليسي چك كشيد و برگشت روي صندلي اش نشست

فرد آمريكايي خيلي حسود بود و شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با امريكا تماس بگيرم و از اوضاع اونجا با خبر شوم..

او تماس گرفت و به مدت 10 دقيقه صحبت كرد.سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد بابت تماسم پرداخت كنم؟

  شيطان 10ميليون دلار خواست، 10 ميليون دلار!!!!!!!!!!

امريكايي چك چكشيد و برگشت بر روي صندلي اش نشست

و اما فرد ايراني خيلي خيلي حسود بود.او شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با ايران تماس بگيرم و از اوضاع آنجا باخبر بشوم

او با ايران تماس گرفت و به مدت 12ساعت صحبت كرد

سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد براي تماسم پرداخت كنم؟

شيطان گفت: يك دلار
فقط یک دلار؟

شیطان گفت : بله  
از جهنم به جهنم داخلی حساب میشه 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:16  توسط ادمک | 

سالها میگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی

تو نمیدانستی

تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن

رفتی و از دل من روشنایی ها رفت

لیک بعد از ان شب

هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

بر غمم می افزود

جای خالی تو را میدیدم

می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم

به وفای دل تو

و به خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

خواب می دیدم من که تو بر میگردی

تا سر انجام شبی سرد و بلند

اشک چشمان سیاهم خشکید

آتش عشق تو خا کستر شد

یاد تو در دل من پرپر شد

اندکی بعد گذشت

اینک این من...تنها...دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را می جویم

حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

کاش می دانستم عشق تو می گذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم

و چه آسان رفتی...

کاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه ای بود و نبود ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:14  توسط ادمک | 
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 16:29  توسط ادمک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من یک ادمم.
یک ادم کوچیک
که هیچوقت
نه خودش
ونه احساسات و دوست داشتناش
به چشم نیومده.....
من یک ادمکم که همیشه محکومه

×××××××××××××××××××

" همـه درد مــن ايــن اسـت كـه يكــي در زندگــي من هسـت ... كـه نيســت !!! "

نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
پیوندها
***تفاوت منطقی****
خوابی تلخ
در ارزوی ازادی
حرفهای یک دختر غمگین
کولی در به در
مت بدون پت
دالان عشق
از دل تا قلم
گمگشته در غم بی پایان
میکسوار زندگی(باران جان)
وکلا(مهتاب خانم)
تنها ترین تنها
غریبه عاشق
kiss
دروغ چرا؟تا قبر...
عشق+مرگ+زندگی
" Ye VahSHI "
باکره...هم...اغوش
پر پرواز(اقا هومن)
بی تو به سر نمیشود
تهران پاتوق
rahgozar
تقدیم به او که ندید و نفهمید
از حال بد به حال خوب
نوازش های پُر خواهش
من گذشتم ازخودم برای ساغر دلواپسم
درياي بي آب
بهشت روی زمین
روز نوشت های یک دیـــــــــــــــوانه
تاقچه ی عادت
ساعت تنهایی
***وزن بودن را احساس کنیم!***
و پیامی در راه...
قصر عشق
بازماندگان
پریسا جون
در حیاط خلوت تنهایی ام.....
آیه های بارانی
به دنبال حقیقت
و پیامی در راه...
گرینینگ
بردسیر نت
مترسک
"دانستن حق ماست.م.ه"
***ستاره شب***
`*•.¸۩"تنـــها عاشــق ديوونـــه"۩.¸.•*´
" بر نارفیقان شرم باد "
حرم دل
sasha
روزهای بر باد رفته من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM